تبليغاتX
من وتو

من وتو

ساختن پلی بین دو تنهائی

HOMEPAGE

E-MAIL

 

دوستان عزیز

دوستان زیادی بهم اطلاع دادن ورودشون به این وبلاگ مشکل شده و ماهم قربونی فیلترینگ شدیم ما هم تصمیم به کوچ اجباری گرفتیم به آدرس ذیل منتظرتون هستم

 

http://www.rezamohamadzade.blogfa.com/

 

منتظرتون می مونم

+ نوشته شده در 86/07/06ساعت توسط رضامحمدزاده |

 

ای تو مونس , ای تو همدم ,  مرهم جانم توئی

      ای وفادار , ای تو غمخوار, جمله سامانم توئی

              خوب روئی  ,  ماه تابان  ,  آفتابی  ,  ای صنم

                        سرو قامت  ,  سیم تن  ,  آلام  و درمان  توئی

+ نوشته شده در 86/06/22ساعت توسط رضامحمدزاده |

          

 

باز  آ   بیا  !  ای   دلبرم

بی تو چه رنجی  می برم

تا سوز تو در    زخمه ام

هر پرده ای را   می درم

کامم ز هجرت   تلخ  تلخ

هرزجروغم را  می خرم

بازا  ! که بی تو  مرده ام

اما  تو   نیستی   در  برم

بی تو که هجران کرده ای

ندارم   هوا ,   در   سرم

تا کی بود جان  در عذاب

باز  آ  بیا   !   ای  دلبرم

 

 

+ نوشته شده در 86/06/10ساعت توسط رضامحمدزاده |

 

زدست غم کشم   فریاد   فریاد

 

کز  من  نمانده    بجا  جز یاد

 

به  راه  دوست  دادم  زندگانی

 

روزم تبه شد  و   ایام   به باد

 

وآنچه برمن  آمد  او  ندانست

 

آه   جگر  سوز و  لبی  ناشاد

 

دلم   که  آشفته  شد  به عشق

 

ندانستم از که  گیرم  من  داد

 

بی وفاشد ودریغ  کرد از من

 

آن روی ماه و حسن   خداداد

 

دید    مژگان     نشته  بخونم

 

و نکرد    بلبل   جانم    آزاد

 

روی ازمن گرفت آن دلبر ناز

 

وبه غیر شد آن دل ودیده  شاد

 

به  آه  و  گریه شد ایامم  طی

 

نشد  این  جان خسته ام  دلشاد

 

فسرده  شد و امیدش    برفت

 

این دل زارم وگشت بی  بنیاد

 

آن دلبر شیرینم  چون   برفت

 

آتشی سخت برجان  من  نهاد

 

+ نوشته شده در 86/05/30ساعت توسط رضامحمدزاده |

 

ای نگاهت کرده مسحور این تنم

ای به یغمابرده هم   دین هم دلم

ای به  تاراج  توام  فصل   بهار

ای ز تو ویران  شده خاک وگلم

 *

ای ز تو جانم  همیشه  در فغان

ای زتو   دردم  بریده  نای  من

ای ز تو  بیچاره گشته عقل من

ای ز تو از هم دریده  جان وتن

 **

عقل  می بازد  همه  با  ناز تو

چشم خیره از  نگاه  و  نور تو

ما همه  الکن  همه مدهوش تو

ما  گدای  لقمه ای  از سور  تو

 ***

در  سماعم مطرب   جانم توئی

خوش  نوازی   با  کلام  دلبری

عقل    ما   بازیچه  هر  کودکی

می کشی  مارا تو با خیره سری

+ نوشته شده در 86/05/09ساعت توسط رضامحمدزاده |

باز دلم تنگ نگاته .باز یاد تو لونه کرده تو وجودم. همه می گن من دیوونه ام خنده داره اینو که من از همون روز اول اعتراف کرده بودم. بهت که گفته بودم من یه بار عاشق میشم وتا پای جون هستم .همه می تونن به من بگن چیکار کنم چیکار نه ولی کسی نمی تونه عشق رو از من بگیره . من یه بار با عشق از نیستی به هستی اومدم ویه بار هم با عشق به اونجا که به اون متعلقم بر میگردم.آری من همان دیوونه نخستینم.نگاه کن من هنوز هستم هنوز زنده ام می دونی چرا ؟ چون هنوز هم عاشقم

 نگاه کن

 

نگاه ازخودبرمی گیرم

رخت توبرتن می کنم

باآه تو

تنم از تب می سوزد

وبا عطش تو

در خود احساس نیاز می کنم

من از شهر خویش گریختم

وقبای کهنه ام را

به آسمان تو آویختم

من خورشید شهر خویش را

به پای ستارگان سپهر تو کشاندم

وفریادم را

به آواز تو فرونشاندم

وآن ابهت جاوید را

به نگاه تو فروختم

اما

..........

من ازشهر تو نیز خواهم رفت

نگاه ها بیگانه شد

کسی از عشق نپرسید

ستاره ای سوسو نزد

ویرانه شد شهر گوئی

آنگاه که زمانه

نگاه ترا از من گرفت

من از شهر تو نیز خواهم رفت

بی تو نه  نمی توانم

نگاه کن عزیزم

نگاه کن !

ببین که چگونه به شهر خویش غریب گشتم

نگاه کن

ببین که

چگونه سیل خون از دیده ام جاری است

نگاه کن

که چسان

لباس مردگان زینت تنم شد

زان روز

که سوی نگاه تو بیگانه ای را نواخت

وبوی مهربانی دستان ترا

شانه های غیربه جان خرید

وبوی زلفان تو

کشتزارهستی مرا

چون نسیم آن آشنائی دیرین شانه نزد

وتن ازاین شب واین تیرگی به لب رسید

و خسته شد

وچهره ام شکست

آری من بی تو نمی توانم

 

+ نوشته شده در 86/04/31ساعت توسط رضامحمدزاده |

از مرگ بیزارم بیزار

 

ازپایان متنفرم

هر پایان!

چه زیبا

چه نا زیبا

چه خوش و چه تلخ .

پایان یعنی مرداب

یعنی رسیدن به انتها

یعنی مرگ

مرگ واژه کثیفیست

از مرگ بیزارم

از پایان عشق

که پایان زندگی یعنی مرگ است

سخت بیزارم

من از شنیدن صدای ناقوسها

من از شنیدن صدای تکبیر

یا گذاردن نماز میت

من از هرچه بوی مرگ می دهد بیزارم .

+ نوشته شده در 86/04/23ساعت توسط رضامحمدزاده |

منو با خودت ببر

 

 

منو با خودت ببر, تو به اوج  آسمان ها

منو با خودت ببر, تا به قعر کهکشان ها

منوبا خودت ببر, تو به مهمونی  گل ها

منو با خودت ببر, تا به سرزمین دل ها

منو با خودت ببر, تو  به   عالم  خدائی

که به تنگ آمده ام از, دردجانکاه جدائی

منو با خوت ببر,  که   دلم  تنگ  نگاته

منو با خودت ببر,  همه جا رنگ چشاته

منو با خودت ببر, تو به سرزمین مهتاب

منو با خودت ببر, تا  سر  جاده  آفتا ب

منو با خودت ببر, تو خدای با  ملاحت

منو با خودت ببر , تا سر کوه  کرامت

+ نوشته شده در 86/04/15ساعت توسط رضامحمدزاده |

 به یاد شبهاو روزهائی که برای تو سرشد وبه نام عشقی که به نام تو آغاز شد من با

تو آمدم و بی تو ..........

 نمی دانم ایامی بی تو خواهم داشت .

 او شده ام

اوشده ام ، او شده ام ، پند نگیرم             وز  همه آزاد  شدم  در  وی اسیرم

ای کون ومکان نیک بدانید بدانید            در  حصر ویم  لیک  امیرم   امیرم

هر چند   مرا  پادشهی    گویندم             در خوان  و سرایش  اسیرم  اسیرم

من  زنده  به   او هستم   و هستم            ای کاش که در پای ویش من بمیرم

+ نوشته شده در 86/04/02ساعت توسط رضامحمدزاده |

ایام فاطمیه را به همه دوستان تسلیت عرض می کنم

 والتماس دعا دارم

 

حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:


ان السعید، كل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته


همانا سعادتمند(به معنای) كامل و حقیقی كسی است كه امام علی(ع) را

در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

+ نوشته شده در 86/03/27ساعت توسط رضامحمدزاده |